تبليغاتX
مولانا
مولانا
مولانا
کیوسک اولین گروه موسیقی انتقادی ایران 88/06/03 0:25

کیوسک نام یک گروه موسیقی در سبک راک است. آرش سبحانی آهنگساز، ترانه‌سرا، گیتاریست و خواننده گروه کیوسک می باشد. کیوسک می‌کوشد، ترانه‌های انتقادی و اجتماعی را در قالب موسیقی متفاوت ارائه دهد، موسیقی‌ای که در آن رگه‌های بلوز و جاز هم به گوش میرسد.

 

آرش سبحانی:

آرش سبحانی که در رشته معماری تحصیل کرده از سن شانزده سالگی به آموختن موسیقی مشغول شده. او به جز مدت کوتاهی که پیش استاد آموزش دیده، موسیقی را به صورت خودآموز فراگرفته است

وی از خوانندگان و نوازندگان گیتار الکتریک در ایران است. او رهبر،‌ خواننده،‌ سراینده اشعار و نوازنده گیتار الکتریک گروه کیوسک است.

آرش سبحانی در عمر هنری خود قبل از آنکه به عنوان آهنگساز، خواننده و نوازنده گروه کیوسک شناخته شود، با گروههای موسیقی متعددی همکاری داشته است. آرش در گروه "راز شب" که آلبوم "دار قالی" را به بازار عرضه کرد به عنوان آهنگساز و نوازنده گیتار حضور داشت، در گروه "آور" کنسرت زنده "آب و آتش" را در تالار حرکت اجرا کرد. گروه آور در حقیقت از جمع دو دسته ای تشکیل شده بود که نیمی از آنان بعدها گروه میرا و مابقی آنها راز شب را تشکیل دادند. بجز این، آرش سبحانی در آلبوم "زی با زی" اثر هومن جاوید و رامین بهنا به عنوان نوازنده گیتار حضور داشته است. همکاری آرش سبحانی با دیگر نوازندگان و آهنگسازهای موسیقی ایران به این ختم نمی شود و در کارنامه او اجرای گیتار در کنسرت محمد نوری و شهریار مسرور نیز دیده می شود.

 

اولین آلبوم گروه کیوسک به نام "آدم معمولی" که توسط شرکت بم آهنگ در کانادا تهیه شده بود، با استقبال زیاد ایرانیان داخل و خارج کشور روبرو شد. آن آلبوم که در سبک راک نواخته شده بود، شامل مجموعه ای از آهنگها با مضامین انتقادی بود که ترکیبی مناسب از متن و موسیقی را ارئه می کرد. گروه کیوسک دومین آلبوم خود را با نام "عشق سرعت" در بهار 2007 به بازار ارائه کرد. در مدت کوتاهی که از عرضه این آلبوم تا نگارش این متن می گذرد، آلبوم عشق سرعت موفق شده است که فروش قابل توجهی داشته باشد به گونه ای که در رده اول رنکینگ فروش سایت CD baby قرار گیرد. علاوه بر این، ویدیو کلیپ تهیه شده از آهنگهای این آلبوم رنکینگ های بسیار بالا را در سایت Youtube به خود اختصاص داده اند.

 

 

نوشته شده توسط امین | موضوع: | لينک ثابت |

اعتراف 88/05/24 15:22
خیلی وقته که ننوشتم

شاید یکسال

شاید کمتر

نمیدونم

اما فقط میدونم یه چیز دوباره منو کشوند اینجا اونم مرگ لحظاتم بود

خیلی وقته که یه گوشه نشستم و دارم مردن ثانیه به ثانیه زندگیمو میبینم

خیلی وقته به دستام هم اعتماد ندارم که بخوام قلم دست بگیرم

خیلی وقته به خودم هم اعتماد ندارم که برم حقم رو پس بگیرم...

نوشته شده توسط امین | موضوع: | لينک ثابت |

مصاحبه با محسن نامجو 87/10/20 17:15

مصاحبه با محسن نامجو

 

چه موسیقی نامجو را بپسندیم و چه آن را دوست نداشته باشیم، به هر حال موسیقی او جزء معدود آثار هنری بوده که در این سال ها برد اجتماعی بالایی داشته است.
او سال گذشته از فهرست آهنگسازان زیرزمینی و به عبارت بهتر بدون مجوز خارج شد و آلبوم «ترنج» او توسط حوزه هنری منتشر شد. هرچند انتشار این آلبوم نیز بدون حاشیه نبود و نقطه آغاز دعواهای دفتر شعر و موسیقی وزارت ارشاد و حوزه هنری قرار گرفت. گویا جنجال و حاشیه با نام محسن نامجو پیوند خورده است. به هرحال ما سعی کردیم چنین نکنیم و در این گفت وگو به موسیقی نامجو بپردازیم.
● یک هنرمند در هر دوره یی که زندگی کند، براساس نیازهایی که حس می کند به خلق یک اثر هنری دست می زند و براساس همان نیاز، شکل بیان خود را انتخاب می کند. این نیاز در مورد شما چه چیزی بوده و از کجا نشأت می گرفت؟
▪ البته امکان دارد شکل بیان توسط خود فرد انتخاب نشود. هم امکان دارد در موقعیتی قرار بگیرد که آگاهانه سراغ این شکل بیان برود و هم امکان دارد در مسیری قرار بگیرد که آن شکل بیانی هنرمند را انتخاب کند.
● شما انتخاب شدی یا انتخاب کردی؟
▪ توأمان بود. نمی توانم دقیق اظهارنظر کنم. تعاملی بین من و دنیای بیرون از من برقرار بود. اگر بخواهم راجع به نیازی که این مساله را شکل می دهد حرف بزنم، وارد بحث دیگری می شویم. نیاز به دو بخش تقسیم می شود. نیازهایی وجود دارد که من به آنها واقفم و در جواب سوال شما می توانم از آنها اسم ببرم. ولی نیاز شکل دیگری هم دارد؛ نیازی که در ناخودآگاه ما جریان دارد. این نیازها خیلی تاثیرگذار هستند. امکان دارد ما بعدها خودمان متوجه آن شویم یا کسانی ما را متوجه آن کنند. راجع به مفهوم زلف در کارهای من چیزی نوشته بودند که من خودم به آن آگاه نبودم. نوشته بودند دلیل اینکه در کارهای من، چند کار شاخص با محوریت زلف وجود دارد (مثل قطعه های زلف بر باد و گیس) بازمی گردد به شرایط خاص اجتماعی فرهنگی که در آن زندگی می کنیم. این نظر برایم جالب بود و به آن فکر نکرده بودم.
از تاثیرات ناخودآگاه به هیچ وجه نمی شود صرف نظر کرد. اما اینکه پرسیدی چه نیازهایی بوده، اگر بخواهم به آن نیازهای ناآگاهانه بپردازم باید بگویم من احساس کردم می شود بین جامعه روشنفکری و موسیقی سنتی مان به نوعی آشتی برقرار شود. دوست داشتم به وجهی از موسیقی سنتی پرداخته شود که توجه جامعه روشنفکری را هم جلب کند. از سال ها پیش مساله عدم مقبولیت موسیقی ایرانی برای روشنفکران وجود داشته است مثلاً در دهه ۱۳۵۰ نسبتی بین شاعران و موزیسین های موسیقی ایرانی برقرار نشد. کمتر دیده ایم از همکاری و روابط بین مثلاً شاملو، اخوان و... با پرویز یاحقی، جلیل شهناز و... آنها یک گروه بودند و اهالی موسیقی جمعی دیگر. طبیعی است گروه اول که قشر روشنفکر هستند با نگاهی عاقل اندر سفیه به موزیسین ها نگاه می کردند و این آدم ها را یک مشت مطرب می دانستند که مضرابی می زدند، پولی در می آوردند و زندگی خود را می چرخاندند. این مساله ادامه پیدا کرد تا بعد از انقلاب که اوج آن همان واکنش شاملو بود و چون الان از آن اتفاق فاصله گرفته ایم مساله توسط مردم حاد شده و در مورد آن بزرگنمایی صورت گرفته است. من آن ماجرا را به یاد دارم و آن مجله را هم دارم. روایت واقعی این است که شاملو یک جمله کوتاه گفته بود؛ موسیقی سنتی ایران پیشرفتی نکرده است. یک رنگی زده می شود و یکی می آید چهچهی می زند و می رود...
● البته من شنیده ام که شاملو گفته است ربع پرده باید از موسیقی سنتی ایران حذف شود. این ذهنیت غیرعلمی به موسیقی ایرانی است.
▪ شاملو که در زمینه موسیقی متخصص نبوده. خیلی ها حق دارند چنین نظراتی را که شخصی است داشته باشند و لزومی ندارد ما در حال حاضر به اظهارنظر شاملو بپردازیم. البته مقوله ربع پرده در موسیقی ایرانی جای بحث دارد. در مورد موسیقی اصیل ما ربع پرده اصل نیست و این مقوله جای بحث دارد که محمل اش اینجا نیست و به نقد علینقی وزیری برمی گردد. این بحث توسط شاملو در یک محفل خصوصی و خودمانی مطرح شده بود اما حرف او جدی گرفته شد و در نشریات بازتاب پیدا کرد. حول این مبحث از یک سری افتخارات تاریخی صحبت شده بود و نویسنده اش به خسروانی ها، باربد و نکیسا و اینگونه حرف های کلیشه یی تاریخی متوسل شده بود. این کار باعث شده بود بهانه به دست شاملو بیفتد که حسابی لطفی را قلع و قمع کند و طبیعی است که بین محمدرضا لطفی و شاملو قلم چه کسی برنده تر است. لطفی با این کار خود را زیر تیغ گیوتین شاملو گذاشت.
شاملو در جوابیه یی که منتشر شد اصل حقیقت را عنوان کرد؛ من یک حرف معمولی و غیرفنی را کاملاً بی غرض گفتم ولی حالا که شمشیر را از رو بسته یی بگرد تا بگردیم. شاملو گفته بود چیزهایی که شما می گویید مربوط به تاریخ است، به گذشته. شما برای موسیقی امروز ایران و آدم های این نسل چه کرده اید؟ معنی کدام غزل حافظی که می گویید لب تاقچه هست را درست می فهمید و... این بحث روی من تاثیر گذاشت و دقیقاً با همین طرح کودکانه که چه جور موسیقی بسازم که شاملو هم دوست داشته باشد مساله موسیقی برای من جدی شد. جالب است که چندماه پیش وقتی برای اولین بار خدمت آیدا رسیدم این جمله را به من گفتند؛ «بعد از شش سال که احمد فوت کرده است، وقتی موسیقی شما را شنیدم حسرت خوردم که چرا احمد نبود تا این موسیقی را بشنود.» این حرف خیلی خوشحالم کرد. احساس کردم آن ایده کودکانه به بار نشسته است.
● یعنی این ایده که تو به سمت تلفیق رفتی نشأت گرفته از بحثی بود که شاملو مطرح کرد؟
▪ بله، یکی از دلایلش همین مساله بود. البته وقتی می گویم می خواستم موسیقی بسازم که شاملو هم گوش کند، شاملو را به عنوان سمبلی از قشر روشنفکر مثال می زنم و اتفاقاً جواب این خواسته را هم گرفتم. نیاز دیگری که آگاهانه در من وجود داشت و این قطعات در زیر لوای این نیاز ساخته شدند، مربوط می شود به سه طرح عمده تحقیقاتی؛ یکی مقوله پیدا کردن راهکارهایی برای برون رفت موسیقی ایرانی از محدودیت ها و بن بست هایش. یعنی بررسی رابطه های نوین تلفیق شعر با موسیقی ایرانی که این مساله خودش چند زیرشاخه دارد. دوم بررسی گام های ایرانی به این صورت که این گام ها با گام های موسیقی غیرایرانی چه ارتباطی دارند.
سوم پرداختی به خود مقوله شعر به عنوان امری شنیداری و در کنارش حنجره به عنوان یک ابزار صدا دهنده. اگر بخواهم در مورد طرح سوم توضیح بیشتری بدهم باید بگویم که حنجره ابزاری است برای بیان شعر. حالا ما بیاییم و شعر را به عنوان یک مدیوم معنی دار نبینیم. شعر را مدیومی فرمال در نظر بگیریم، یک مدیوم برای صدا... حاصل این پژوهش ها تنظیم شده و آماده ارائه است. اگر این نکات را اینگونه مطرح می کنم، می خواهم کلیات این مباحث که شکل دهنده ماهیت این موسیقی بوده را طرح کرده باشم. بسیاری از دوستانی که بر کارهای من نقد دارند اگر آن طرح های پژوهشی را بخوانند خیلی از سوءتفاهم ها رفع خواهد شد.
● در مورد طرح اول از این سه گانه کمی بیشتر توضیح می دهید؟ منظورم طرح هایی برای برون رفت از بن بست موسیقی سنتی است.
▪ من به طور شخصی به این نتیجه رسیدم که شاید یکی از راه های برون رفت از این بن بست بررسی رابطه موسیقی سنتی با شعر باشد. موسیقی ایرانی به عنوان امری انتزاعی فقط نت است و شکل تجریدی دارد. اگر معنایی را انتقال می دهد توسط شعر این اتفاق می افتد، بالاخص شعر کلاسیک. با در نظر گرفتن این مسائل من به چند راه فکر کردم؛ یکی اینکه ما رابطه معنایی موسیقی ایرانی و شعر را از بین ببریم و این رابطه را فرمال کنیم. یعنی هر هجا و هر واج در مقابل یک نت، به این طریق سه کار انجام می دهیم؛ یکی اینکه در اشعار کلاسیک مان جست وجو می کنیم و از اشعاری که بیشتر وجوه فرمال دارند تا وجوه معنایی استفاده می کنیم. این پروسه مرا رساند به سبک خراسانی.
در این سبک و در واقع در اشعار رودکی، ناصرخسرو و... مشاهده می کنیم که فرم نمود بیشتری دارد تا معنا. یعنی در بعد مفهومی آنها خیلی پیچیدگی و تغزل های عاشقانه و عارفانه یی که ما در سبک عراقی می بینیم وجود ندارد. در مقابل، سعدی و حافظ در ریتم یکنواخت هستند و به اندازه آنها در فرم پیش نرفته اند. پس نکته اول، می شود پرداختن به آن شکلی که این رابطه ساختاری میان شعر و موسیقی را بهتر برقرار می کند. دوم اینکه همان اشعار کلاسیک که ریتم متعارف دارند را تغییر شکل بدهیم. همان غزل های سعدی و حافظ را بیاوریم و به شکلی به آنها ریتم بدهیم، رویکردی ساختاری به این اشعار داشته باشیم و آنها را از معنی تهی کنیم. اغلب تجربه های اینگونه یی که من انجام دادم منتشر نشده ولی مثلاً قطعه «زلف» یکی از آنها است. خیلی ها وقتی برای اولین بار «زلف برباد» را می شنوند، نمی فهمند که شعر حافظ است. من هدفم این بود که شنونده یکسری کلام بشنود که در کنار یک ملودی زیبا قرار گرفته است. این تجربه ها درون خود دچار تضاد هم هستند. ما در ظاهر می گوییم خواستیم شعر حافظ را از معنا تهی کنیم و فقط به فرمش فکر کنیم. با این اتفاق شعر حافظ معنای دیگری هم پیدا می کند.
● فکر کنم با یک مثال بحث را ادامه بدهیم.
▪ ببینید، یک شعر معمولی سعدی، مثل «عقلم بدزد لختی چند اختیار و دانش/ هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه» را در نظر بگیریم، اگر بیاییم و با ملودی خاصی آن را اینگونه بخوانیم؛ عق عق عقلم ب دزد چن چن چند اختیار دانش هو هو هوشم و... (نامجو این بیت را با اتکا به هجای کلمات با موسیقی خاصی خواند) به طور مثال عق عق عق می تواند بیان کننده یک عصیان باشد و حالت تهوع و انزجار از اینکه تا کی درگیر غم زمانه باشد و این غم را دارد عق می زند. آن هو هو هو هم می تواند ریتم سماع باشد، ذکر خانقاهی باشد و می تواند خود کلمه هوش هم باشد. این کار که عرض کردم شعر را از معنای آشنایش تهی می کند و از طرف دیگر آن را در معنا چند وجهی می کند و تفسیرپذیر. رویکرد سوم پرداختن به جدیدترین شکل از شعرهای فارسی است و زمانی که من این طرح را شروع کردم، فکر می کردم در دهه هفتاد و توسط براهنی به وجود آمده اما بعدها فهمیدم که این جریان ریشه در ادبیات دهه چهل دارد...
● منظورتان جریان شعر حجم، منتسب به یدالله رویایی است؟
▪ بله، برای من مهم بود که چنین سبک شعری وجود دارد و من هم یکی از کنسرت هایی که در آن سال ها اجرا کردم با رویکرد موسیقی ایرانی در شعر زبان شناختی بود. شعر تبیینی یا زبان شناختی گونه یی در مقابل شعر توضیحی است. یعنی اینکه شعر به جای اینکه مفهومی را توضیح بدهد خود مضمون می شود. فونتیک شعر یعنی آواها و تمام وجوه شنیداری زبان تبدیل می شوند به مدیوم انتقال معنا. این سه راهکاری بود که من پیرو آنها طرح تلفیقی موسیقی و شعر ایرانی را دنبال کردم و در آن زمان دو، سه کنسرت برگزار کردم.
● یعنی براساس این انگیزه ها بود که ایده کار کردن در فضای موسیقی تلفیقی شکل گرفت؟
▪ بله.
● زمانی که درگیر این ایده ها بودید، کارهای فیوژن و موسیقی های مشابه گوش می کردید؟
▪ بله، گوش می کردم. نمی دانم منظورت کدام کارهاست اما به طور کلی گوش کرده بودم. منظورت کدام کارهاست، بگو ببینم قرابتی با کار من دارد یا نه؟
● مثلاً «یان گاربارک». منظورم کارهایی است که کمپانی هایی مثل ECM منتشر می کنند؟
▪ بله گوش می کردم. همان طور که می دانی کارهای ECM بر کلام استوار نیست و پرداختن به مقوله تلفیق فارغ از جریان کلام، بعد از این دوران به ذهن من رسید. درگیری با آن طرح عمده یی که گفتم همزمان با دورانی بود که موسیقی فیوژن هم گوش می کردم.
● اغلب برخوردهایی که با کارهای شما می شود، برمی گردد به ترانه ها و اشعاری که اجرا کردید...
▪ متاسفانه... قبلاً هم گفته ام. چون کارهای من به طور رسمی منتشر نشد و به شکل زیرزمینی به دست مردم رسید. من تریبونی نداشتم تا درباره کارها توضیح بدهم. همان طور که وقتی ترنج منتشر شد توضیح دادم که این قطعه ها را براساس چه کارهایی اقتباس کردم. اگر کارهای دیگر هم مثل ترنج به شکل رسمی منتشر می شد، به همان شکل ارکسترالی که مدنظر بود و من امکان توضیح پیدا می کردم، یک سری از سوءتفاهم ها پیش نمی آمد. نکته دیگر اینکه ما منتقد موسیقی نداریم. ما منتقدی نداریم که قطعه تو را گوش کند و بعد بگوید مثلاً این مدلاسیون به فلان دلیل در این بخش از ملودی جواب نداده و غلط است.
از این بحث که بگذریم یکی از دلایل توجه و نقد این آثار روی محور شعر و ترانه، نداشتن وجه موسیقایی دو آلبوم «گیس» و «دماوند» است. دو عنوان «گیس» و «دماوند» که روی آن دو آلبوم گذاشته شده، عناوینی است که من از زبان مردم شنیدم. من این قطعه ها را با عنوان طرح های اولیه ضبط کرده بودم تا بعد به شکل ارکسترال اجرا شود. اگر این کارها به شکل ارکسترال ارائه شود و روی آن نقدی صورت گیرد آن موقع می شود نقدها را قبول داشت. قطعه «گیس» دو آکورد ساده است که توسط یک نوازنده غیرحرفه یی گیتار که من باشم، اجرا شده و چون وجه موسیقایی عمده یی ندارد، چیزی که جلب توجه کرده، شعر است. در حالی که در این دو آلبوم کمترین چیزی که مدنظر داشتم، شعر و ترانه بود.
● آدم وقتی به حرف ها و موسیقی شما گوش می دهد، یک جورهایی احساس می کند بیشتر درگیر ادبیات بوده اید تا موسیقی. شاید یک سوءتفاهم است...
▪ بعد از پشت سر گذاشتن یک دوران مطالعاتی سر من خلوت تر شد و من به فکر کار عملی افتادم. به فکر این بودم که از اشعار روشنفکرانه امروز در موسیقی استفاده کنم. احساس کردم روی شعر رویایی یا براهنی ترانه ساختن قطعه را فرهنگی و شیک می کند. البته در دوران سربازی به ذات مقوله پاپ گرایش پیدا کردم و به این فکر کردم کاری بسازم که جوان ها با آن خوش باشند. از یک مقطع زمانی آن طرح های تحقیقی را کنار گذاشتم، گفتم اینها باشد برای زمانی که منتشر شود و یک دوره کار دیگری را شروع کردم. درگیر پیدا کردن شعر امروزی بودم مثلاً همزمان به تجربه گروه اوهام رسیدم. گروه اوهام هم نهایتاً برای اینکه زبان امروزی پیدا کند، باز دارد دنبال شعر حافظ و سعدی می گردد. خود من هم از این پیشتر نرفته بودم. در نهایت باز بهترین شعری که می توانستم روی ریتم سوار کنم، همان مولوی بود. چه کار می توانستم بکنم؟ گفتم در اشعار شاعران جوان جست وجویی کنم. من یک پوشه دارم، چهارصد، پانصد شعر و ترانه از همه جمع کرده ام. با آن اشعار خیلی سروکله زدم، حقیقتاً هیچ کدام به کار نمی آید. در همان روزها بود که در یک شب نشستم و ترانه جبر جغرافیایی را گفتم.
● آدم وقتی به حرف ها و موسیقی شما گوش می دهد، احساس می کند بیشتر درگیر ادبیات بوده اید تا موسیقی. شاید یک سوءتفاهم است...
▪ بعد از پشت سر گذاشتن یک دوران مطالعاتی سر من خلوت تر شد و به فکر کار عملی افتادم. به فکر این بودم که از اشعار روشنفکرانه امروز در موسیقی استفاده کنم. احساس کردم روی شعر رویایی یا براهنی ترانه ساختن قطعه را فرهنگی و شیک می کند. البته در دوران سربازی به ذات مقوله پاپ گرایش پیدا کردم و فکر کردم کاری بسازم که جوان ها با آن خوش باشند. از یک مقطع زمانی آن طرح های تحقیقی را کنار گذاشتم، گفتم اینها باشد برای زمانی که منتشر شود و یک دوره کار دیگری را شروع کردم. درگیر پیدا کردن شعر امروزی بودم مثلاً همزمان به تجربه گروه اوهام رسیدم. گروه اوهام هم نهایتاً برای اینکه زبان امروزی پیدا کند، باز دارد دنبال شعر حافظ و سعدی می گردد. خود من هم از این پیشتر نرفته بودم. در نهایت باز بهترین شعری که می توانستم روی ریتم سوار کنم، همان مولوی بود. چه کار می توانستم بکنم؟ گفتم در اشعار شاعران جوان جست وجویی کنم. من یک پوشه دارم، چهارصد، پانصد شعر و ترانه از همه جمع کرده ام. با آن اشعار خیلی سروکله زدم، حقیقتاً هیچ کدام به کار نمی آید. در همان روزها بود که در یک شب نشستم و ترانه جبر جغرافیایی را گفتم.
● یعنی تا آن زمان ترانه نگفته بودید؟
▪ نه، نگفته بودم. ترانه منظورم کلام است که بخواهید روی آن ملودی بگذارید. ترانه جبر جغرافیایی را براساس یک ملودی آماده گفتم. بعدها فهمیدم آن ملودی متعلق به گروه «نیروانا» است. در سال ۱۳۸۲ ترانه جبر جغرافیایی را نوشتم و همین امسال قطعه را شنیدم. این ملودی را آن زمان از زبان دوستی شنیدم که ریتم را اینگونه زمزمه می کرد غملودی را سلفژ می کندف این ریتم مرا جلب کرد. آنقدر با خودم تکرارش کردم تا ترانه جبر جغرافیایی را نوشتم...
● و ملودی را چسباندید به موسیقی کوچه بازاری خودمان؟
▪ البته بیشتر شعرش کوچه بازاری است. در مورد ملودی اش نمی توان گفت. اگر لحن خواننده را کمی تغییر دهیم کوچه بازاری می شود. خیلی ها در مورد «جبر جغرافیایی» گفته اند که کلام فرهنگی در کنار کلام کوچه بازاری قرار گرفته است. این عامدانه بود. فکر کرده بودم به عبارت جبر جغرافیایی اشاره کنم و در عین حال به زیاد شدن قوز پشت هم اشاره شود و جفت این عبارت ها در یک شعر کنار هم باشد. حدود سال ۸۲ یا اوایل سال ۸۳ این تجربه صورت گرفت. ترانه « ای کاش داوری...» هم براساس شعری از شاملو سروده شد و بخش هایی از شعر خود شاملو و یکی از غزل های سعدی هم در آن گنجانده شد. این دو ترانه آغاز کار ترانه سرایی من بودند. نمی دانستم خوب بوده یا بد اما بعد که جواب گرفتم انگار کم کم رویم به این ماجرا باز شد. بعد که دیدم تجربه های ناموفقی نیستند، آن پوشه را کنار گذاشتم و ترانه گفتم. حالا شرایطی پیش آمده که مرا به عنوان ترانه سرا و آهنگساز می شناسند در صورتی که ترانه سرایی از بد حادثه پیش آمد.
● از بحث اصلی دور شدیم. اما در این حواشی که پیش آمده یک نکته برای من جالب بوده، این طوری می پرسم؛ نظرت راجع به عبارت «پا پ استار» چیست؟
▪ نظر خاصی ندارم. با پاپ استارها مشکلی ندارم.
● در مورد خودتان چطور؟ با اینکه بگویند نامجو یک پاپ استار است، مشکلی ندارید؟
▪ چرا مشکل دارم. موزیسین پاپ بودن همیشه این معنا را با خود می آورد که سطح نگرش فرهنگی- هنری طرف عوامانه است. خودم فکر می کنم به رغم اینکه کارهای من تا حدودی مورد اقبال مخاطبان قرار گرفته، اما من نازل نشده ام. بعد از مدت ها اتفاق خوبی افتاده و مخاطب ما سطح فهم شنیداری اش بالا آمده یعنی به تعداد مخاطبان خوب موسیقی افزوده شده. به نظرم این کار درستی نیست که اگر محسن نامجو یا هر کس دیگری مورد عنایت مخاطبان قرار گرفته، بگوییم موسیقی اش عوامانه است.
● این سوال را از این باب می پرسم که چند بار از «محسن چاوشی» حرف زدید و... حتی گفته می شد که محسن نامجو می خواهد محسن چاوشی باشد ولی در رودربایستی سبقه روشنفکری اش گیر کرده است.
▪ اینها که حرف است. در مورد محسن چاوشی هنوز هم می گویم که صدای خوبی دارد و ملودی هایی که ساخته در دنیای موسیقی خودش دوست داشتنی است. اگر ملودی های چاوشی را کس دیگری ساخته بود، من از آن شخص تعریف می کردم و از چاوشی فقط به عنوان کسی که صدای خوبی دارد، حرف می زدم. هیچ وقت دوست نداشتم یک موزیسین پاپ باشم. می خواستم آدمی باشم که به اندازه کوچکی خدمت فرهنگی کنم. به همین دلیل به طور جدی درگیر فعالیت های پژوهشی بودم. کارهایی هم که ساخته شد نتیجه تحقیقات شخصی ام بوده ولی این نتیجه پاپ شد.
● برگردیم به بحث موسیقی تلفیقی. به نظرت موسیقی تلفیقی گفت وگوی موسیقایی است یا گفت وگوی فرهنگی؟ گاهی گفته می شود وقتی فیلیپ گلس با راوی شانکار همکاری می کند، بیشتر به خاطر یک بده بستان فرهنگی است تا خلق یک اثر بدیع موسیقایی. خیلی ها هم به این نکته اشاره می کنند که کارهای انفرادی شانکار و فیلیپ گلس، در قیاس با کار مشترک شان کارهای بهتری هستند. شما به شخصه موسیقی تلفیقی را گفت وگوی فرهنگی می دانید، یا گفت وگوی موسیقایی؟
▪ به نظرم تفاوتی ندارد. جواب خاصی برای این سوال ندارم. وقتی داریم از گفت وگوی موسیقایی حرف می زنیم، داریم از موسیقی حرف می زنیم ولی گفت وگوی فرهنگی شامل تمام مدیوم های هنری می شود. این نگرش که من این ساز را کنار آن ساز غربی بگذارم تا گفت وگویی شکل بگیرد، به نظر من سطحی است. به همین دلیل است که می گویم تلفیق واقعی، تلفیق ابزار نیست، تلفیقی ریشه یی تر است. اینکه گاربارک شوشتری بزند و شانکار هم بلوز «تلفیق است» اما تلفیق کاملی نیست. به قول معروف آن گفت وگوی فرهنگی کامل صورت نگرفته. گفت وگوی فرهنگی کامل آن است که در کنار این مجاورت، گام ها هم تلفیق شوند و حتی کلمه ها هم همین طور. تمام پارامتر هایی که یک قطعه موسیقی دارد لحن خواننده، شکل ملودی، کلامی که خوانده می شود و... به طور ضربدری تلفیق می شود. والتر بنیامین در مقاله یی به مفهومی اشاره می کند که واژه ساده اش ارتباط ضربدری است. عین کلمه را در حال حاضر به خاطر نمی آورم. در آن مقاله طرح یک نمایشنامه گوته را بررسی می کند که یک زوج در یک طرف قرار دارند و زوجی دیگر در طرف دیگر و بحث در مورد پیوندهای انتخابی است. این بحث را می توان در مورد موسیقی مطرح کرد و پارامترهای موسیقایی شرق و غرب را در نظر گرفت و آنها را با هم قاطی کرد.
● در مورد کارهای خودت این اتفاق افتاده؟
▪ من کارهای خودم را بیشتر یک تجربه می دانم و نمی توانم در مورد آنها نظریه پردازی کنم و مانیفست ارائه دهم. این کارها را اتودهایی فرهنگی می دانم حتی اگر به طور کامل و به شکل ارکسترال اجرا شوند، هنوز برای من اتود فرهنگی هستند تا ببینم کدام یک از آنها ماندگار می شوند.
● فیلم گوست داگ داستان یک سیاهپوست امریکایی است که با منش سامورایی ها زندگی می کند. گوست داگ یک دوست فرانسوی سیاهپوست دارد که انگلیسی بلد نیست و اتفاقاً صمیمی ترین دوست گوست داگ است که فرانسوی بلد نیست. رابطه این دو شخصیت رابطه زیبایی است، در صورتی که زبان ارتباطی مشترکی ندارند. این گفت وگوی در عین تضاد در اثر جارموش قابل باور است و به شکل تک گویی های در کنار هم قرار گرفته درنمی آید. مهم ترین دلیل این نکته جهان ارتباطی است که جارموش تعریف می کند؛ بستری که امکان این نوع گفت وگو را ایجاد می کند. فکر می کنم این مدل ارتباطی «جارموش» قابل انطباق در موسیقی تلفیقی هم باشد. می خواهم به این نتیجه برسم که اگر ذات یک چیز درست باشد، چیزهای کوچک مزاحمت ایجاد نمی کند و قابل اصلاح هستند. بحث کنار هم گذاشتن سازها و ادغام کردن گام ها و... به نظرم در زیرمجموعه این مساله قابل بررسی است که در ابتدا یک زمینه ارتباطی درست می خواهد. آیا در مورد موسیقی شما این مساله وجود دارد؟
▪ حقیقتش را بخواهی در پس نگاه من آنقدر طمطراق و ادعا وجود ندارد. بحث من موسیقی است. ما وقتی می خواهیم به تلفیق بپردازیم، نباید به همان وجوه ساده و دم دستی فکر کنیم. فرکانس یک مقوله جهانی است. یک موج صوتی است که در همه جای جهان وجود دارد. وقتی صحبت از ساز می کنیم، می توانیم شرقی یا غربی اش کنیم. شعر، فیلم و... هم همین طور ولی فرکانس نه. هیچ وقت کسی نمی گوید انرژی مکانیکی یک مقوله شرقی است یا نور که با سرعت سیصد هزار کیلومتر در ساعت حرکت می کند، از غرب آمده است. می خواهم به این وجوه ازلی و ابتدایی بپردازم. از این زاویه شرق و غرب از بین می رود. اتفاقاً در مورد مقوله تلفیق من معتقد به این نیستم که ما این دو پارامتر را جدا کنیم و بعد به نزدیکی آنها فکر کنیم. من می گویم تلفیق را به نحوی به کار ببریم که شرق و غربی وجود نداشته باشد یعنی ما در موسیقی به چیزهایی اشاره کنیم که در اصل یکی هستند. درست است که زندگی فلان نوازنده روستایی ما با فلان نوازنده بلوز روستایی تفاوت دارد، اما یک اتفاق در خلق موسیقایی آنها می افتد. می خواهم مخاطب را سوق بدهم به این سمت که اینها در نهایت یکی هستند. این نت همان نت است. همان تغییر نت. اتفاقاً این عجیب است که ما بنشینیم و به این فکر کنیم که این موسیقی از آن طرف به اینجا آمده یا از اینجا به آنجا رفته است. این سوال ها ما را به جایی نمی رساند. در نهایت ختم می شود به اینکه بیرق هوا کنیم که باخ و بتهوون در نهایت از ریشه های موسیقی ما آمده اند یا آنها بگویند که ما هر چه داریم از آنهاست. این بحث ها بی فایده است. وقتی ما به ذات موسیقی فکر می کنیم فرکانس نت «لا» روی دیاپازن، ۴۴۰ هرتز است. در قوچان هم این نت همین فرکانس را دارد، در شیلی همین طور، در ژاپن و در... هم همین طور.
● می خواهی به این نتیجه برسی که در ذات موسیقی، شرق و غرب مطرح نیست؟
▪ دقیقاً.
● این بحث خیلی کلی است.
▪ هدف من این است؛ در پس این موسیقی تلفیقی، در پس این تعداد قطعه هایی که اتود می زنم، این و آن را با هم قاطی می کنم. می خواهم پرده دری کنم و آنها را تجربه کنم تا تبدیل شوند به اجزای سازنده شان. چیزی که بین یک نوازنده روستایی و مثلاً کینگ کریمسون فرق می گذارد، چند پارامتر ادبی و موسیقایی است. اصلاً مقوله عجیبی نیست. ما امروزه آنقدر فرهنگ ها را دور از هم می بینیم که تازه می خواهیم بیاییم و گفت وگو کنیم. نیازی به گفت وگو نیست. این فرهنگ ها همگی یکی هستند.
● وقتی می گویی عجیب نیست یا ساده است، در ذهن من چیزی شکل می گیرد که شاید سوءتفاهم است. منظورت این نیست که مثلاً روبرت فریپ (آهنگساز و نوازنده و سرپرست گروه کریمسون) کار ساده یی کرده است.
▪ نه، اصلاً آسان نیست. مثلاً «گاربارک» شدن حاصل ۲۰ ، ۳۰ سال نوازندگی و غور در موسیقی است. من هم به اندازه خودم تلاش کرده ام و بحث هایی که مطرح می شود حاصل چند سالی تحقیق، مشاهده و نگارش است. در ذهن من این ایده مطرح نیست که این آثار را بسازم تا تفاوت شرق و غرب را نشان بدهم. در ذهن من این گونه است که با چیزهایی که می سازم مدام نشان بدهم این فضاهای به ظاهر متفاوت، یکی هستند. تطوری که در موسیقی ما وجود دارد، آدم ها را گیج کرده. می خواستم از این سردرگمی برسیم به اینکه این یک چیز واحد است؛ یک نت واحد که تبدیل شده به زبان های مختلف، موسیقی ها و گام های مختلف.
● به عنوان سوال آخر می پرسم تا چه حد به کارهای مشابهی که پیش از تو در موسیقی ایران تجربه شده بود، توجه کردید؟ اصلاً این کارها را گوش کرده اید؟
▪ به نظرم آثار این گونه یی تا همین دو، سه سال پیش اصلاً تجربه نشده بود. از کارهای مربوط به قبل از کار خودم. دو، سه قطعه از شهریار مسرور شنیدم که به موسیقی متن فیلم «بهشت از آن تو» مربوط می شد. من ایده همنشین سازی را در کاست موسیقی متن این فیلم دیدم. شما یک ملودی بلوز می شنیدی شعری روی ملودی خوانده و با صدای تار تمام می شد. باعث افتخار من است که شهریار مسرور در آلبوم ترنج برای دو قطعه با من همکاری کرد. تا قبل از اینکه من کارهایم را انجام بدهم تجربه هایی که شنیدم یکی مربوط به شهریار مسرور بود دیگری تجربه های گروه «اوهام» بود. امروز چون این ایده خیلی حالت خودآگاه در موسیقی ایران گرفته و آن شکل خودجوش خود را از دست داده، کار در این فضا سخت تر است و کسانی که وارد می شوند، باید مواظب باشند، به تقلید از یکدیگر دچار نشوند، من شنیدم نوازنده های گیتار راک در خراسان و جاهای دیگر گرایش پیدا کرده اند که بروند از «قشمه» و «دوزله» یا سازهای اینچنینی در کارهایشان استفاده کنند. امیدوارم بیراهه نروند. من چند نمونه شنیده ام سازهایی که استفاده شده اصلاً کوک نیستند. دلشان را خوش کرده اند که از این سازها در فضایی متفاوت استفاده می کنند. ماجرا به این شکل سطحی نیست. دانش موسیقایی می خواهد.


برگرفته از مجله موسيقي ايرانيان

 

نوشته شده توسط امین | موضوع: | لينک ثابت |

مولانای پریشان...؟ 87/09/28 17:32

  مثنوي معنوي آشفته و پراكنده نيست

اين پندار كه مثنوي معنوي آشفته است، اشتباه است زيرا كه اخيرا مولوي پژوهان ارتباط بين دفاتر اول تا آخر را كشف كرده‌اند.


به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) به نقل از ستاد خبري كنگره بزرگداشت هشتصدمين سال تولد مولانا، توفيق سبحاني مولوي پژوه با اعلام اين مطلب گفت: مولانا زبانش، زباني مردمي است. در زمان مولانا در قونيه چهار زبان تركي، رومي، عربي و فارسي رايج بوده كه مولانا از همه آن‌ها استفاده كرده، اما آن كلماتي كه مردم عادي استفاده مي‌كردند هم وجود داشته، نه زباني كه مخصوص خواص بوده است در اشعار مولانا كلماتي وجود دارد كه شكسته است و كاري درباره همان كلمات هنوز اتفاق نيافتاده است. 

سبحاني اظهار داشت: از حافظ به دليل ظرافت در اشعارش به عنوان منبت كار ياد مي‌شود. ولي آثار مولانا به جهت عظمت به مانند آبشار «نياگارا» است. اشعار حافظ و مولانا زيبا و مبهوت كننده‌اند، ولي در دو شكل جداگانه دارد. 

گردآورنده «گزيده مثنوي معنوي» با اشاره به چاپ قريب الوقوع كتابي با عنوان «جامع النسخ» تصريح كرد: اين كتاب توسط عبدالطيف گجراتي تاليف شده كه در آن 41 هزار بيت شعر وجود دارد. در حالي كه نسخه اصلي مثنوي دقيقا داراي 25 هزار و 676 بيت شعر است و بقيه ابيات منصوب به مولاناست نه سروده او. 

وي گفت: در آثار حال حاضر مولوي اشعاري وجود دارد كه مردم مي‌پندارند از آن مولاناست. اين اتفاق در شعار حافظ و فردوسي نيز افتاده كه نمي‌توان نامش را تحريف گذاشت، بلكه بايد گفت اين تصرف نساخ است. 

توفيق سبحاني تاكيد كرد: مثنوي شش دفتر دارد، در حالي كه امروزه دفتر هفتمي نيز منتشر شده كه از آن مولانا نيست و جعلي است. 

سبحاني تاكيد كرد: بعضي كارها در مورد مولويه وجود دارد كه كارهاي نيمه خامي است بايد آن‌ها را به بهترين صورت با سپردن به اهلش، آماده كنند
نوشته شده توسط امین | موضوع: | لينک ثابت |

روز حسرت 87/09/22 0:2
کاش انقدر سخت نبود

کاش مادرها کمتر به ما محبت می کردند تا دل کندن ازشون آسون تر میشد

کاش... کاش... و حسرت های زیاد...

دیروز خالم در عین ناباوری فوت شد

باورم نمیشه

یعنی حالا بچه هاش چیکار میکنن؟

یعنی زنده میمونن با رفتن مادرشون؟

خیلی سوال ها توی ذهنم بوجود اومده

فقط صدای صوت قرآن عبدالباسط توی گوشم میاد نی هیچ چیز دیگه

چه کار میشه کرد

 

خدا کمکشون کن

نوشته شده توسط امین | موضوع: | لينک ثابت |

صوفی و صوفیگری چیست؟ 87/09/16 20:2

صوفيگرى چگونه پيدا شد؟1...


صوفيگرى همچون بسيارى از چيزهاى ديگر، از فلسفه يونان برخاسته است و از بنيانگزار آن يعنى بلوتينوس که از فيلسوفان يونان يا روم است جملاتى در کتاب سير حکمت در اروپا آمده که جملات دراويش کنونى است. مثلا او مى‏گويد: ما همگى از خداييم، از او جدا گشته و نيز هر کسى بايد از اين جهان و از خوشى‏هايش گريزان باشد و ... آنگاه ديده خواهد شد که آنچه ما مى‏جوييم از ما دور نيست بلکه در خور ماست. که بايد پرسيد پس اين خوشيها بهر که هست؟ و نيز اين سخنش را اگر بشکافيم معنايش اين است که خدايى نيست و ما خود خداييم و ...


اين سخنان در صده‏هاى نخست اسلام که دانش‏هاى يونانيان و همچنان فلسفه يونانى به ميان مسلمانان آمد اين نيز همراه آنان رو به شرق آورد و اين به بسيارى خوش مى‏افتاد که مى‏شنيد آدمى با خدا يکى است، خوش مى‏افتاد که خود را خداشناس  و زبان بلاف أنا اللّه بگشايد.


در زمان کمى دسته‏ها پديد آمد و خانقاها برپا گرديد و پارسايى يا روگردانى از خوشيهاى جهان که پلوتينوس گفته بود در اينجا آنرا به بى‏کار زيستن و زن نگرفتن و به گوشه‏اى خزيده تن‏آسايى کردن و يا از شهرى به شهرى رفتن عوض گردانيدند و پير و مريدى را پديد آوردند که در هر گروهى يکى پير باشد، ديگران سرسپردگان او و هر پيرى بايد (خرقه) از دست پير ديگرى پوشد. و جامه‏هاى کبود و پشمين پوشيده به نام آنکه از جهان رو گردانيده‏اند سرهاى خود را مى‏تراشيدند. نيز پيروان صوفى بدعوى آنکه به خدا پيوسته‏اند به گزافگوييها پرداخته چنين وانموده‏اند که رشته کارهاى جهان در دست ايشانست و ...


بى‏کارى و بى‏زنى که هر دو از کارهاى بسيار بد است اينان نامش را چشم‏پوشى از جهان و خوشيهاى آن مى‏گذارند.


گرچه يک صوفى بايستى بى‏کار باشد و دست از خانه و زندگى برداشته در خانقاه به ديگران پيوندد و اگر کسى خواسته باشد به صوفيگرى گرايد بايستى سرمايه و دارايى خود را به درويشان خوراند و يا جملاتى مى‏گفتند که پذيرشش براى مسلمانان گران بود ليکن از آنجا که صوفيگرى برخى آسانى‏ها در زندگى در برداشت و با تنبلى و تن‏پرورى مى‏ساخت و از آنسوى انبوه کسان کناره‏شدن از مردم و يکدسته جداگانه بودن را دوست دارند رواج آن روزافزون شد. از آن سو صوفيان دست و پايى کرده براى خود ريشه اسلامى درست کرده بودند. بدينسان که برخى از آنان سلسله خود را به امام على بن ابى‏طالب(ع) و برخى ديگر به ابوبکر مى‏رسانيدند.


تا آغاز قرن هفتم که زمان چيرگى مغولست صوفيگرى، چه در ايران و چه در هند و خوارزم و بخارا، ترکستان و آسياى کوچک و عراق و سوريا و مصر و ديگر جاها، پيش رفته و در همه جا خانقاهها برپا گرديده بود و چنانچه خواهيم ديد يکى از دلايل چيرگى مغولان همين بوده است.


سپس در زمان مغول رواج آن هر چه بيشتر گرديد. زيرا با آن داستانى که مغولان ميليونها مردان را کشته و ميليونها زنان و دختران را به بردگى برده و سراسر کشور را تاراج و ويران کرده بودند ايرانيان يا بايستى دامن مردانگى به کمر زنند و غيرتمندان از جان‏گذشته برخيزند و به دشمنان پيروز آيند. کينه گذشته را بازجويند و يا از همه چيز چشم پوشيده و کشور را به دشمنان سپارده از زندگانى تنها به خوردن و خوابيدن و روزگزاردن بس کنند و براى آرامش دل، خود را به دامن صوفيگرى يا خراباتيگرى اندازند. و ايرانيان چون پيشروان کاردان و غيرتمندى نمى‏داشتند اين يکى را برگزيدند و اين بود که صوفيگرى و همچنين خراباتيگرى فزونى يافت. به ويژه که مغولان نيز آنرا مى‏خواستند و اين به سود ايشان بود]

 

http://gonabaderfan.parsiblog.com

نوشته شده توسط امین | موضوع: | لينک ثابت |

مولانا از بلخ تا قونیه 87/05/22 11:47

جلال‌الدین محمد بلخی ـ مولوی ـ (1) هشتصد سال پیش(2) در شهر بلخ متولد شد. به سن نوجوانی نرسیده‌بود که پدرش ـ بهاءالدین‌ الولد سلطان ‌العلما ـ به دلیل رنجش از پادشاه وقت ـ سلطان محمد خوارزمشاه ـ دست زن و بچه‌اش را گرفت و از بلخ خارج شد.(3) بین راه، در گذر از نیشابور به ملاقات شیخ فریدالدین عطار رفتند. گفته‌شده که عطار با یک نگاه به مولوی پی به استعدادهای نهفته در وی برد: «زود باشد که پسر تو آتش در سوختگان عالم زند.» و حتی کتاب اسرارنامه‌ی خود را هم به وی هدیه دادپس از ترک نیشابور و زیارت مکه، بهاءالدین‌ و خانواده‌اش در قونیه ساکن شدند.(3) می‌گویند بهاء‌الدین تا آخر عمر در قونیه ماند و به ارشاد خلق پرداخت و سال‌ها بعد که از دنیا رفت، پسرش جلال‌الدین ـ که حالا جوان 24 ساله‌ای بود ـ کار پدر را ادامه داد و مدتی هم فقه و سایر علوم دین را درس می‌داد. بنا به روایاتی پیش از آن، جلال‌الدین در هجده سالگی ـ در همان سالی که مادرش را از دست داد ـ در شهر لارنده به فرمان پدرش با گوهر خاتون دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرده‌بود.

سال 642 هجری بود که تحول بزرگ زندگی مولوی رخ داد. جلال‌الدین هنوز چهل سال نداشت که شمس تبریزی(4) وارد قونیه شد. آمده‌است که شمس بر سر راه مولانا رفت و از وی پرسید: «محمد(ص) بزرگتر است یا بایزید بسطامی؟» مولانا سخت برآشفت و فریاد برآورد که محمد والاترین است و بایزید را با خاتم انبیا چه کار. شمس پرسید: «پس چرا محمد گفت "ما عرفناک حق معرفتک" و بایزید گفت "سبحانی ما اعظم شانی"؟» این سوال مولوی را چنان به خود مشغول کرد که باعث شد شش ماه با شمس در حجره‌ی شیخ صلاح‌الدین زرین‌کوب خلوت گزیند و به بحث بنشیند. در این مدت جز شیخ صلاح‌الدین هیچ‌کس اجازه‌ی ورود به خلوت آن‌دو را نداشت. مولوی که تا پیش از ملاقات شمس مردی زاهد و معتبد بود و کارش تفسیر و توضیح اصول و فروع دین بود، پس از پایان این شش ماه دین و وعظ و منبر را کنار گذاشت و صوفی شد و به مسلک عشق و شعر و شاعری روی آورد:

مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

گفت که سرمست نیی، رو که از این دست نیی
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو شمع شدی، قبله‌ی این جمع شدی
جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری، پیشرو و راهبری
شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم

گفته‌اند که افادات معنوی شمس بود که این‌گونه در مولوی اثر کرد و او را شیفته و مفتون کرد و باعث خلق شورانگیزترین اشعار مولوی شد. روح وی از مدت‌ها پیش خواستار حقیقتی دیگر بود و مولانا آن را تسلیم تعلیمات وعظ و مدرسه کرده‌بود. مناظره با شمس تنها آتش زیر خاکستر دل جلال‌الدین را برافروخت.

در هر حال، مولوی مردی شده‌بود بیگانه برای مردمان قونیه. شاگردان و مریدان وی که همه چیز را از چشم شمس می‌دیدند و او را به دیده‌ی ساحر و حتی مرد منحرفی می‌نگریستند که استاد فاضل‌اشان را از آنان گرفته‌است، به آزار و اذیت او پرداختند و حتی جان‌اش را تهدید کردند.

همین شد که شمس سه سال بیشتر در قونیه نماند و شبانه شهر را ترک کرد.(5) از کسانی که روز بعد مولوی را دیدند نقل شده‌است که وی حال خیلی بدی داشت و هرگز دیده‌نشده‌بود مولانا چنان پریشان باشد. در روایات دیگر نیز نقل شده که مردم کوته‌نظر قونیه شبانه شمس را به هلاکت رساندند.
مولوی مدتی را در فراق شمس در غم و بی‌تابی سپری کرد و حتی مدتی هم پای پیاده در کوی و برزن به دنبال او ره‌سپار شد؛
زاهـــد بودم تـرانه‌گویـــم کردی
سر دفتر بزم و باده‌جویم کردی

سجـــاده‌نشین با وقـــاری بـــودم
بــازیچه‌ی کودکـــان کویــم کـردی

بالاخره وقتی امید از بازگشت شمس برید، دل به مرد دیگری به نام حسام الدین چلبی ـ از مریدان‌اش ـ سپرد. پیش از چلبی مولانا اشعار بسیاری را نیز به نام همان صلاح‌الدین زرین‌کوب ـ که مردی عامی و ساده‌دل بود ـ سروده‌بود. هم‌ چلبی بود که مولوی را تشویق به سرودن اشعار «مثنوی معنوی» کرد. حتی آمده‌است که مولوی اشعاری را که به وی الهام می‌شده بلند می‌خوانده و حسام‌الدین تند و تند می‌نوشته و این‌گونه مثنوی مولوی را گرد آورده.
مولوی سر انجام در اوایل سال 672 هجری قمری(6) در شصت و هشت سالگی به دیار باقی شتافت. خرد و کلان مردم قونیه حتی مسیحیان و یهودیان نیز در سوگ وی زاری و شیون کردند.
او را در مقبره‌ی خانوادگی در کنار پدرش به خاک سپردند. ‌بر سر تربت او بارگاهی است که به «قبه‌خضراء» شهرت دارد.

سال‌شمار مهم‌ترین وقایع زندگی "جلال الدین محمد بلخی رومی"

تولد: ۶ ربیع الاول ۶۰۴، بلخ
5 سالگی: ترک بلخ به قصد بغداد ـ احتمالا 610 ه.ق
8 سالگی: ترک بغداد به سوی مکه و از آنجا به دمشق و سر آخر به منطقه ای در جنوب رود فرات در ترکیه
18 یا 19 سالگی: ازدواج با گوهر خاتون
38 سالگی: ملاقات با شمس تبریزی ـ احتمالا در روز شنبه ۲۶ جمادی الآخر ۶۴۲ ه.ق
وفات: غروب روز ۵جمادی الاخر ۶۷۲ه.ق در سن ۶۸ سالگی، قونیه
معروفترین کتابهای مولانا: مثنوی معنوی، دیوان شمس، فیه ما فیه
آثار به‌جا مانده‌ی دیگر:مجالس سبعه، مکتوبات

______

پی‌نوشت:

(1) دوستان و یاران او را مولانا می‌خواندند. از وی با عناوین «رومی» و «مولای روم» هم یاد می‌شود. اما لقب «مولوی» در زمان خود وی شهرت نداشت و احتمالا این لقب از روی عنوان دیگر وی یعنی «مولانای روم» برگرفته شده‌است.
(2) تاریخ قمری‌اش می‌شود ششم ربیع‌الاول سال 604
(3) بعضی جاها علت مهاجرت بهاءالدین‌ ترس از حمله‌ی مغول ذکر شده‌است.
(4) شمس‌الدین محمد بن علی بن ملک
(5) قبل از این واقعه، شمس یک بار دیگر هم به قهر به دمشق رفته بود که مولوی آنقدر برایش پیغام و پسغام و غزل فرستاده و عده‌ای را هم برای بازگرداندن‌اش روانه کرده‌بود تا شمس را بازگردانده‌بود.
(6) روز یکشنبه پنجم جمادی آلاخر سال 672 هـ.ق

نوشته شده توسط امین | موضوع: | لينک ثابت |

رقص سماع ومولانا 87/03/21 11:15

 

وجدی عظیم در تسلیم محض و چرخش درویشان به هنگام اجرای سماع نهفته است. سماع تاثیر گذار است زیرا جتی شخصی بدون کوچکترین آشنایی با رفتا و تعلیمات مولانا بلافاصاصله درک میکند که سماع دنیای کاملا متفاوتی را نشان میدهد.در حقیقت سماع و تفکرات مولانا در هایی به روی ماورای دنیا ی مادی میباشد .

بر اساس مکتب مولانا و صوفیگری اسلامی در قلب انسان چیزی به نام سر نهفته است رازی در قلب ما شکل میگیرد و هر آنچه خلق میشود با این راز در ارتباط است حتی طبقات مختلف آسمان هم به وسطه آن در گردشند. این راز در اختیار کسی قرار نمیگیرد و تنها با ریاضت طولانی و کردار نیک می توان به آن رسید.

این همان رازی است که عارف و شاعر ترک به نام یونس عمر آن را چنین توصیف میکند:

در درون من خودی وجود دارد

فلسفه و عرفان هند این سر را خود برتر یا آتما نامیده است. تمدن خود شناسی در تمدن کلاسیک یونان انسان را به شناخت خود پنهان در قلبشان فرا می خواند. در سراسر تاریخ مسیحیت و یهودیت و صوفیگری اسلامی همواره در تلاش بوده تا این خود ناشناخته درونی را آشکار سازد. آنچه سعی کردیم درک نموده و آشکار سازیم یک سر است .بعضیها به این راز دست یافته اند . زبان در قفا کشیده اند. چرا که نفس دانستن امری ندانستنی انکاشته اند. و همانطور که نمیدانند چه چیزی ندانستنی است توصیفی برایش ندارند شاید به همین دلیل مولانا شعر و رقص و موسیقی را برای توصیف آنچه غیر قابل وصف است انتخاب کرد او قبل از اینکه لقب مکرم مولانا به او بدهند جلال الدین رومی بود. در مدرسه تدریس و در مسجد موعظه میکرد .او صوفی ای مکرم و دانشمندی محبوب بود. مولانا پس از مرگ پدر به آلپو در دمشق رفت وبا بزرگترین دانشمندان و صوفیان زمانه خود همکلام شد. او مانند گل خامی در دست این اساتید بود اعتقادش قدم نهادن در راه این اساتید و پخته شدن در کوره آنها بود. او هنگام پخته شدن مانند دیگران تنها بود. و سر انجام وقتی سری که آن راعشق درونی نام نهاد زبانه کشید همه هویتی که با نام جلال الدین رومی میشناخت به خاکستر تبدیل کردآیا همه لاین تمهیدات برای این لحظه بود.

بر اساس اعتقادات مولانا عشق چنان آتش نیرومندی است که جز خدا موجودات دیگر را میسوزاند و نابود میکند این سوختن برای تکامل انسانهایی که از خاک و گل سرشته شده اند ضروری است به اعتقاد مولانا انسان هنوز پایان نیافته زیرا انسان ها آفریده شده اند تا کامل و بالغ و متعالی شوند انسان کامل شدن به این معنا نیست که شخص انسان که شخص انسان خب و پایبند به اخلاق نوع دوست و سر شار از عشق باشدتا زمانی که نفس وجود دارد حتی فکر کردن به چنین خصوصیاتی فریب خویشن است زیرا نفس نمیتواند فراتر از منافع خود خواهانه را ببیند . انسان کامل بودن یعنی دست کشیدن از تمام عادات و خصوصیات خوب و بد و اختیار کردن سرشتی نا شناخته و متفاوت با نفس .

این تغییر با شعله کشیدن نور الهی در قلب انسن آغاز میشود تغییری کامل در ذهن و سلولهای مغز و در ذره ذره بدن صورت میگیرد و انسان تبدیل به موجودی با جسمی سبک تر و شفاف تر میشود. پرده ها کنار میروند . دیدگاهها قاطع و معین میشوند . و همه چیز دیده و شناخته میشود.

بر اساس نظریه های عرفانی رایج این امکان برای آدمی وجود دارد که در یک بعد کاملا متفاوت از شعور و آگاهی همه چیز باشد . وقتی دانه یا نی شکافته میشود ظاهرا هیچ چیز درون آن نیست اما همان هیچ جوهره درخت است لذا درست به همین ترتیب میلیون ها سال قبل از انفجار بزرگ هیچ چیز جوهره همه چیز بود. این حالت که هیچ قانون یا تجربه مادی در آن صادق نیست در صوفی گری تقدیر شخصی نامیده میشود که قابل درک هیچ انسانی نیست ولی نمیتواند از محضر خدای تعالی مخفی باشد خداوند در تنهایی مطلق زمانی که گنجینه اسرار بود رو به خود کرد و این جوهر را دید خداوند عاشق این جوهر شد این جوهر را پراکند او خواست که این گنجینه کامل شناخته شود و نور خود را خلق کرد این شکل کاملی بود که شعور الهی را منعکس میکرد . دین اسلام این نور را مور محمد مینامد ولی مقصود آن نور تمام پیامبران قدیسین بو دایی و مسیحی صوفی و نور انسان کامل است این نور الهی که بر اساس قوانین الهی شکل میگیرد حتی قابل تصور هم نیست و جوهر همه موجودات و شعله همیشه جاوید زندگی است ما قادر به تشخیص این جوهر که شکل کامل و بی نقص خداست نیستیم این نور مانند دیگر منابع مادی قابل لمس نیست در این روح نور همچنین حیات روح انسان قرار میگیرد خداوند وقتی برای آفرینش چیزی اقدام میکند فرمان میدهد: باش. و فرمان او فورا اجرا میشود (کن فیکون). این فرمان باش در اختیار خدا روح الهی و مطلق تمام مجرّدات قرار میگیرد روح الهی فرمان را دریافت نمود فرود آمد و جهان شروع به شکل گیری کرد .

در نخستین ثانیه این انفجار اتم ها شکل گرفتند و با پیوند اتم ها خورشید ستارگان و جهان شکل گرفتند روح الهی از وجود متعالی به جهان مادی هبوط کرد و قدم به جهان ماده گذاشت اما فقط انسان در شکل و شمایل خداوند آفریده شد یعنی خداوند از روح خود فقط در وجود انسان دمید انسان فقط از یک ساختار روحانی برخوردار است که به این دنیای مادی تعلق ندارد . بر اساس نظریه تصوف این روح خود واقعی انسان را تشکیل میدهد و از دنیا های دیگر دنیای ارواح و فرشتگان درجه به درجه به این جهان هبوط کرده است و با پوشیدن لباس جسم در این جهان قالب عینی یافته برای روحی که به این جهان تعلق ندارد خیلی طبیعی است که آرزوی وطن خود را داشته باشد. انسان در دنیای مادی خود را با یک جسم یکسان میداند و در واقع در پس تمایل به اموال و مقام و شهرت و قدرت درد جدایی نهفته است. این درد جدایی چنان در شخص انباشته میشود و او را در بر میگیرد که اورا به مویه و زاری وا میدارد چگونه میتواند زاری نکند ؟ جایی که پشت سر گذاشته شده محضر یگانگی و عظمت خداوند است بدینگونه است که نی نشان و نماد روحی است که از وطن واقعی خود دور افتاده نی با صدای نافذ و غم انگیز و محزونش به خداوند شکایت میبرد و میخواهد از نیستانی که از آن جدا شده باز گردد : با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست بی هیچ زیان ناله و فریاد ز چیست نی گفت ز شکر لبی بریدند مرا بی ناله و فریاد نمیدانم زیست

مراحل طی تا ورود با قالب انسان پس از ترک محضر خدا شبیه مراحل طی از بریدن نی از نیستان تا تبدیل آن به ساز نی . نایی ببرید از نیستان استاد با هفت سوراخ و آدمش نام نهاد ای نی تو از این لب آمدی در فریاد آن لب را بین که لبت را دم داد

خداوند از تک سلولی ها پیچیده ترین موجودات را از وجود خود آفرید اما از روح خود فقط در وجود انسان دمیده شده در نی نیز بیانگر همین مطلب است درون نی خال است و صدا در اثر نفسی که در آن دمیده میشود به وجود می آید در حالی که یک دهانه نی باز است و دهانه دیگر در دست نوازنده است و اگر انسان کامل باشد صدایی که از درون نی به گوش میرسد صدای خدا خواهد بود . انسان نیز مانند همین نی است. وقتی که شخص . انسان کامل (یک شیخ واقعی) میشود . در این صورت به حقیقت یک انسان شده است و یا خلاصی از خویشتن خود در واقع از خود خالی میشود او صدای خدا میشود آیینه خدا میشود و به تعالی میرسد با خدای خود یکی شده و به کمال میرسد . مراسم سماع بیانگر داستان خلقت روح متعالی موسوم به نور محمد است. که با فرمان باش یعنی شروع هبوط آدمی آغاز میشود و بعد از عروج یک انسان کامل شده است.

پس از وفات مولانا سماع با پاره ای قوانین و اصول پیوند یافت

سماع با مدح محمد آغاز میشود مدح محمد مدح روح الهی است که از جهان مجرد به جهان مادی فرود آمده است تمام پیامبران انعکاسی از این روح الهی یعنی خداوند است و تمام آنها یک پیام را تبلیغ کنند بنابراین مدح پیامبر در حقیقت مدح خداست ضرباهنگ مضاعف دف بیانگر فرمان باش است که خداوند در زمان خلقت جهان صادر کرد و به دنباله آ« نوای نی نماد دم قدسی است که این فرمان بعد از هبوط نور خداوند به جهان به جسم های بی جان جان بخشید. پس از این نوای نی شیخ و درویشان به عنوان جسم هایی که با این دم قدسی جان گرفتند . با دستهایشان زمین را لمس میکنند این عمل نشانه اراده آنها به انسان کامل شدن و تکمیل فرمان باش به عنوان انسانهایی است قدم در راه کشف حقیقت گذاشته اند معلمان روحانی به نمایندگی از مولانا بزرگترین راهنمایان مردم در راه کشف حقیقت هستند این بخش را مراسم سماع ولد می نامند که به افتخار سلطان ولد پسر مولانا که برخی قوانین سماع را وضع نمود این نام بر آنها نهاده شد .

سلام که با نگاه کردن به صورت و چشمهای یکدیگر انجام میشود به معنی تجلی الهی وجود در هر انسان است مراسم سماع ولد در واقع نماد نیاز به هدایت و همراهی پیر و مرشد در طی طریق است بدین معنی که بهترین طریق قدم گذاشتن در جای پای شیخ کاملی است که قبلا آن راه را طی کرده است و در ادامه گذشتن از نقاطی است که در آن گام برداشته شده در این بخش شیخ و درویشان در جلوی جایگاه رسمی شیخ درست هنگامی که از مقابل آن عبور میکنند . به یکدیگر تعظیم مینمایند. جایگاه. نماد مولانا است و او نماد جوهر الهی است و نقطه مقابل نماد جوهر انسان است خط فرضی این دو انتها را استوا مینامند این خط کوتاهترین مسیر برای رسیدن به خداست سمت راست دایره نماد نزول از ذات الهی است و سمت چپ نماد عروج از ماهیت الهی است سمت راست مبیتن دنیای معلوم و مشهد و سمت چپ مبیتن عالم نا معلوم و نامرئی است تعظیمی که توسط شیخ و درویشان در دو انتها انجام میشود . در واقع به منزله تعظیم آنها هنگام عبور از یک دنیا به دنیای دیگر است . براساس تفکرات مولانا این جهان در مقایسه با دنیای دیگر به مانند حبابی در مقابل دریاست. مراسم سماع ولد دقیقا سه سفر را نشان میدهد. و این نشانگر سه وجه و روش دریافت معرفت است.

خداوند در قرآن میفرماید :و نحن اقرب الیه من حبل الورید  : ما از رگ گردن به شما نزدیکتریم. علم اولین قدم برای درک این نزدیکی است این بدان معناست که خدا را باید از طریق علم شناخت.

در جان تو جانی است بجو آن جان را در کوه تنت دری بجو آن کان را

صوفی رونده گر تو آن می جویی بیرون تو مجو ز خود بجو تو آنرا

بدین ترتیب درویشی که در درون خود میشنود که یک حیات دیگر یک خود دیگر وجود دارد. قبل از هر چیز با تمام وجود همه آنچه را که میتواند از این موضوع یاد بگیرد می آموزد. اما این معرفت با استدلال کسب نمیشود . بلکه از طریق شهود و تجربه شخصی به دست میآید و این معرفت چیزی است ناشناخته که قابل تشخیص نیست شخص در ظلمت محض است اما یک روزه گرمایی میآید احساس میکند آتشی در همین نزدیکی در حال سوختن است . حتی صدای جرقه های این آتش شنیده میشود. حتی اگر خود آتش دیده نشود اما سراسر بدن گرمایش را حس میکند و این یقین به معرفت است اولین گام تعلم .

در همان حال که پلیدی های ایجاد شده توسط احساساتی چون حرص حسد خشم و نفرت از قلب انسانها پاک میشوند پردهای که حقیقت را پنهان کرده به آهستگی بالا میرود و چشم دل باز میشود و شخص نور آتش الهی را در درون خود میبیند .و این یقین به ذات است دومین مرحله تعلم. و خاصیت این مرحله بقا در حالت وجد است

چون صبح ولای حق دمیدن گیرد جان در تن زندگان پریدن گیرد

جایی برسد مرد که در هر نفسی بی زحمت چشم دوست دیدن گیرد

ورود به مرحله ذات بدون همراهی یک ولی الهی بسیار خطر ناک است درویش به آسانی ممکن است در رویارویی با الهاماتی که میبیند یعنی آنچه که فکر میکند دیده است راه گم کند شناخت درویش از خدا باید با کمک یک پیر صورت گیرد. هیچگاه فرد سهل انگار را همچون خودتان فرض نکنید او کاملا با دیدن نگریستن و سکوت بیگانه است

بشنو اکرت تاب شنیدن باشد پیوستن او ز خود بریدن باشد

خاموش کن آنجا که جهان نظر است چون گفتن ایشان همه دیدن باشد

اما هنوز یک دوگانگی وجود دارد دوگانگی انسان و خدا . وقتی انسان تمام نشانه های خود خواهی تمایل به مالکیت و بقایای غرور و همچنین تمنای رسیدن به خدا را از خود دور میکند. و زمانیکه از تمام هوسهای نفسانی و تمنّاها پاک میشود و به هیچ تبدیل میشود. در آن زمان نفس به طور کامل ناپدید میشود . وقتی این خود ساختگی که گمان میکردیم به ما تعلق دارد از بین میرود . شیوه ای از حیات ظاهر میشود که برای انسان عادی ناشناخته است . ای بی خبر از مغز شده غره به پوست هش دار که در میان جان داری دوست

حس مغز تن است و مغز حست جان است چون همه از تن و حس و جان گذشتی همه اوست

این مرحله یقین به خداست . مرحله سوم همه چیزهایی که شخص حس میکند و میبیند جزیی از خودش شده اند .

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست نی کرد مرا ز خویش و پر کرد ز دوست

اجزای همه وجود من دوست گرفت نامی است زمن بر من و باقی همه اوست

شخص اکنون به مرحله قدسی رسیده کسی که به این مرحله میرسد سیر تکاملش را کامل کرده و قابلیت خود را درک کرده و انسان کاملی شده و انعکاس آگاهی از خدا را آغاز کرده او به نقطه آغاز بازگشته و هبوط به جایگاه خود قبل از تشکیل جهان را شروع کرده .

درویش در سماع سه دور به دنبال شیخ میچرخد. و تمام این مسیر ها را به امید رسیدن به مرحله یقین طی میکند . مراسم سماع ولد با عبور شیخ از جایگاه ش به پایان میرسد. انسانهایی که جسم شان از خاک و گل ساخته شده ابتدا باید پخته شوند تا بتوانند به مرحله یقین به خدا برسند. این پخته شدن ضروری است تا سیر دیگری به درون دل بتواند داشته باشد وقتی روز ملاقات با خدا فرا رسید سخت ترین مرحله این بلوغ مبارزه با نفس خود است این نبرد چنان سخت است که جهاد اکبر نامیده میشود. احساسات از قبیل نفس خشم حسد حرص نفرت و ترس عادات و اعمالی که جزیی از ذات ما شده و هویت ما را تشکیل میدهد دیوارهایی ان که مانع دیدن نور پنهان در درو نمان میشود تمام اینها لایه ای از غبار هستند که سطح آینه را کدر میکنند. برای نگاه در این آینه که خدا در آن تجلی میکند این لایه باید پاک شود. بلوغ حضرت مولانا و تهذیب آینه قلب او علاوه بر تلاشهای خود او توسط دو تن از اولین استادانش به وقوع پیوست. و به قول خودش بقیه آن به عهده خدا گذاشته شد. این لطف در قالب شمس به سراغ مولانا آمد. آیا تا به حال دیده شده که یک ماده شیمیایی بدون حرارت دادن یا ترکیب شدن با ماده ای دیگر از بین برود.شمس آتشی بود که وجود مولانا را گرم میکرد و می سوزاند. و وجود مولانا هیز می برای این آتش بود شمس آمد تا در این راه به مولانا کمک کند اعتقادات و منطق ها و ترس ها که مانعی برای رسیدن به هدف ایجاد میکردند باید در این آتش سوخته میشدند.

چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز

آتشی از عشق در جان برفروز سر به سر فکر و عبارت را بسوز

مولانا برای اینکه به ناشناخته ها دست یابد باید دنیای شناخته ها را دور می ریخت. بدین منظور شمس حتی ورق به ورق کتابهای مولانا را که با ارزش ترین دارایی او بودند پاره کرد و به آب انداخت. وقتی ذره ای از شرم و غرور باقی نماند و وقتی لایه تشکیل دهنده و جود شخص ذوب میشود تنها هیچ باقی میماند. تنها افراد اندکی بدون تشویش و ترس و اضطراب با این حقیقت که آنها هیچ اند رو به رو میشوند. این موضوع با سردی مرگ و سکوت قبر اشتباه گرفته میشود. اما برای شخص لازم است که با این هیچ عادت کند تا بتواند به درجه ادراک بعد آن برسند. در آن زمان است که ذهن به آرامش میرسد و حقیقت به دنبال این ادراک و سکوت خود را نشان میدهد.

وقتی نفس اماره یعنی پرده حائلی که دائم فغان میکند به کنار رفت در آن هنگام خدا خود را نشان میدهد. در واقع خدا همواره آنجا بوده او همه جا هست لازم است او را کشف کنید نه اینکه بدنبالش بگردید این لحظه یک لحظه شوق آور نیست.یک حالت ناشناخته هوشیاری کاملا متفاوت و یا به طور دقیقتر منظری دیگر است و این همان گشوده شدن چشم دل است .

در اعتقادات هندو ها این حالت گشایش چاکرای قلب است روحی الهی در این مکان که چیز دیگری جز سکوت در آن نیست وجود دارد. و خبری از احساس فکر و قالب در آن نمیباشد. در فرهنگ اسلامی آن را نور محمد مینامند. مولانا که وحدت وجود را درک کرده و همچون نی شد که در آن تنها دم خداوند جاری بود .

ما چو نای ایم و نوا در ما ز توست ما چو کوه ایم و صدا در ما ز توست

ما عدم هاییم و هستی های ما تو وجود مطلقی فانی نما


ما همه شیران ولی شیر علم حمله شان از باد باشد دم به دم

آنکه نا پیداست هرگز گم مباد حمله شان پیدا ست و نا پیداست باد

در ابتدا شمس جرقه ای در دل مولانا روشن کرد و بعد شعله ای برپا نمود. و سپس آن شعله به آتش سوزان تبدیل شد.اما یک مانع وجود داشت اتکای مولانا به شمس . وقتی زمانش فرا رسد حتی لازم است که این تکیه گاه نیز آتش زده شود و بسوزد. مولانا این حالت را اینگونه وصف میکند:

دو پرنده که به هم بسته شده اند حتی با داشتن چهار بال هم قادر به پرواز نیستند زیرا بین آنها دوگانگی وجود دارد.اما اگر یکی از آنها بمیرد دیگری میتواند پرواز کند زیرا دوگانگی از بین رفته.

هنگامیکه شمس ناپدید شد یا بر اساس یک شایعه کشته و به چاهی در قونیه انداخته شد درد جدایی چنان مولانا را سوزاند که چیزی از جلال الدین باقی نماند مولانا نیز همچون سیاره در آسمان شروع به چرخیدن دور خورشیدی کرد که در درون او درخشیدن آغاز کرده بود.

از فر تو من بلند قد میگردم وز عشق تو من یکی به صد میگردم

تا تو تو بدی به گرد خود میگشتم چون من تو شدم به گرد خود میگردم

مولانا در خلائی که از نابود شدن شمس بوجود آمده بود شروع ب چرخیدن کرد خورشید بیرون از وجود او هفتصد و چند سال پیش در بازار زر کوبان قونیه شاید ضربه زر کوبی همچون تلنگری به مولانا بود تا او را به سماع وا دارد و تمام آن اسرار را به اطراف بپراکند.

این طرفه که یا در دل من گنجد جان دو هزار تن در این تن گنجد

در یک گندم هزار خرمن گنجد صد عالم در چشمه سوزن گنجد

سماع پایان حیرت و سر گشتگی و آغاز ستایش است. زیرا برای انسان کامل سری وجود ندارد.او جسم خود را با موهبت الهی کشف میکند. و دنیای بزرگ که همان کل جهان هستی و دنیای کوچک که همان و جود خود است و از جمله زمین آسمانی که در خود او وجود دارد را میابد.انسان به تنهایی خود یک جهان است و هر چیز که در جهان وجد دارد در او نیز هست مولانا که چشم دلش باز و بینا گشته بود میدید همه چیز در حال گردش است گردش به دور خود و به دور خورشید .

ای آسمان که بر سر ما چرخ میزنی در عشق آفتاب تو هم خرقه منی

فقیر و غنی و هر ذره ای چنان در خورشید مستحیل گردیده ان که حتی قادر به ادای کلمه ای نیستند. به گفته مولانا عشق دلیل گردش ذرات به دور خورشید است. عشق یعنی درک مستقیم حقیقت.وقتی نور او نمایان و پرده را بر میافکند به جز ذات پروردگار نه خورشید باقی میماند نه زمین و نه آسمان و نه زمین و نه ماه. ذرات که با نور خدا روشن شده اند با وجد و سماع او همگام میشوند. مولانا علم عالمان از خود بیخود شد و به جای او انسان حدوداً پنجاه ساله قرار گرفت که با شور و اشتیاق شعر میگفت و در کوچه و برزن با کودکان همبازی بود. کسی که بین مسلمان و یهود فرقی نمی شناخت و در مقابل پیرزنی گدا چنان تعظیم مینمود که گویی در محضر شیخ است.مولانا عاشق مردم بود. نه به این دلیل که انسان هستند یا نقشی که در جامعه دارند بلکه عشق به آنها به خاطر کورسوی نور الهی که در قلب هر کس میدید.او مردم را به خاطر خالق شان دوست میداشت به هر حال برای او هیچ چیز دیگری غیر از خدا وجود نداشت. مولانا که در غرب به نام رومی مشهور است در طول عمرش نه طریقتی پایه ریزی نه قوانین امروز سماع را وضع نمود. او بدون هیچ قانونی فقط می چرخید و میرقصید همراه با احساسی که هنگام ورود به خلسه در قلب خود داشت سماع برایش مسیری بود به سوی بهشت دری که به بهشت باز میشد.پروازی از زندگی به مرگ از مرگ به جاودانگی

در بخشی از مراسم سماع بر طبق قواعدی که بر اساس نظریات مولانا تدوین شده اند. دراویش باید ردای خود را روی زمین بیاندازند. به معنی اینکه انسان دنیا را با پشت دست کنار میزند.و ذات و شخصیتش را از بیراهه ها میزداید ردای سیاه درویش نشان دنیا و تعلقات دنیوی است .

سماع با بوسیدن دست شیخ به نوبت توسط درویشان و بوسیدن نمدی درویشان توسط شیخ آغاز میشود کلاه نمدی نشان عضویت در گروه درویشان مولوی است آنچه شیخ میبوسد ذات و هویت درویش است دراویش در سماع تقریبا این فرموده پیامبر را به تصویر میکشند که قبل از مردن بمیرید.

او دست هایش را به شکل ضربدر بر روی قرار میدهد و این نماد الف و یا یک است و این به آن معنی است که من به یگانگی خدا نه فقط با زبان بلکه با تمام وجودم شهادت میدهم .

کلاه بلند نمدی نماد سنگ قبر و لباس سفید زیرین نماد کفن نفس است. بدین ترتیب درویش در سماع قبل از مردن جسم نفس خود را می میراند و سپس دستهایش باز و شروع به چرخیدن میکند .

دلهای سوخته با زبان خاموش رو به آسمان زاری میکنند :

من در اینجا در حال پای کوبید نم نفسم زیر پایم است و تو در همه جایی و شکوه تو در هر جهت هویداست .

در سماع دست راست بالاست چنانچه گویی در حال نیایش است دست چپ به پایین متمایل میشود گویی میگوید : ما از خدا میگیریم و میان مردم می گسترانیم چیزی برای خود نگاه نمی داریم ما چیزی جز قالبی به ظاهر موجود نیستیم که به عنوان واسطه عمل میکنیم .

در همان حل که سماع زن پای چپش روی زمین ثابت نگاه داشته پای راستش به دور آن میچرخد با هر چرخش در سکوت ذکر الله را تکرار میکند درویش در حال سماع با هر چرخش خدا را میخواند درویش در سماع در دل خود و از اعماق قلب مرتب ذکر خدا میگوید روز ما را شبی نیست زیرا خورشید روز ما عشق است . عاشقان فنا گشته و در دریای عشق می نالند و کمک میطلبند و میگویند : خدایا من شنیده نمی شوم؟حتی وقتی سماع به اوج وجد میرسد درویش نمیتواند قوانین سماع را زیر پا گذارد و باید بدو برخورد با دراویش دیگر و بر هم زدن هماهنگی کلی مراسم و همچون سیارات منظومه شمسی به دور خورشید به چرخیدن ادامه دهد .وظیفه سنگینی بر عهده سماع زن باشی یا سر گروه دراویش در هنگام سماع قرار دارد او با قدم زدن مکان هایی آنها باید در آن سماع کنند نشان میدهد و مانع نزدیکی بیش از آنها به هم و آنها را به جمع شدن در نقطه ای خاص دستور میدهد.

مراسم سماع از چهار سلام تشکیل میشود که بیانگر چهار مرحله ای که در راستای رسیدن به حقیقت از آن ها گذر میشود است.

اولین سلام شریعت است که نماد کسب دانش درباره خدا و یادگیری وظایف مذهبی است .

در پایان هر سلام دراویش به دسته های دو سه و چهار نفری تقسیم و با تکیه به یکدیگر به نقطه مرکزی که نماد مولانا ست تعظیم میکنند. این تقسیم شدن ها نماد اتحاد و یکپارچگی است .

دراویش سلام دوم را با اجازه شیخ آغاز میکنند این سلام نماد مرحله طریقت است که مبین مرحله معرفت الله و تجلی یگانگی خداست.

مرحله سوم مرحله حقیقت که نمایانگر عزم و اراده و فنا شدن در وجود خداست که همان مرحله فنا فی الله است .

سلام چهارم بیانگر مرحله معرفت قدسی است.

همانطور که مولانا میگوید :

آنی که وجود عدمت اوست همه سرمایه شادی و غمت اوست همه

تو دیده نداری که بدو در نگری ور نی ز سرت تا قدمت اوست همه

درویشی که از ذات بشری خود خارج شده و خود را در ذات الهی قار داده در مرحله معرفت قدسی جاوید میماند به اتحاد ابدی با خدا میرسد معرفت قدسی برای خدمت مجددا در غالب انسان باز میگردد هر چند او ولی ای است که به تمام اسرار دست یافته این بالاترین درجه در اسلام است که شخص با این معرفت جدید هدفش بازگشت به دنیایی باشد که از آنجا سفرش را آغاز کرده تا به بشر خدمت کند و آنچه از خدا دریافت کرده به مردم دهد و خطاها و کاستی های آنها را تحمل میکند . در طول سه سلام دراویش هم به دور خود میچرخند و هم دور مکانی که در آن میرقصند. در سلام چهارم دراویش همان جایی که هستند میمانند و به دور شیخ میچرخند و این حرکت یعنی با فشاری بر نقطه یگانگی و توحید است سماع زن باشی اکنون همه را در مدار بیرونی نگاه میدارد و به هیچکس اجازه نمیدهد وارد مدار داخلی شود .چون شیخ نیز به سلام چهارم میپیوندد.نام این سماع سماع مقام است.

شیخ در مرکز خطی که کوتاهترین مسیر برای رسیدن به خداست و به استوا موسوم است به سماع می پردازد.درویشی که منطق درجات الهی و خلقت را دریافت کرده باشد. نفس اماره خود را شکست داده و هم نشین پیامبران شده و قبل از مرگ مرده است و به این فرمان قرآن کریم گردن می نهد:

به خدای خود باز گردید و به گروه بهترین بندگان وارد شوید.

در طول رسیدن تدریجی شیخ به جایگا هش آخرین مرحله ارتقاء و اصلاح نمادین شخص آغاز میشود.که بیانگر آرامش کامل شخص همچون پرتو های نور میباشد .این مرحله با رسیدن شیخ به جایگاه پایان میپذیرد.و این آیه قرائت میگردد:

"و الله المشرق و المغرب فاینما تولوا فثم وجه الله ان الله واسع علیم "

مشرق و مغرب از آن خداست پس به هر طرف رو کنی رو به سوی خداوند است . بی گمان خداوند گشایش گر داناست.

پس از پایان قرائت قرآن سر گروه دراویش ( سماع باشی) شروع به دعا خواندن میکند.

بنا به اعتقاد مولانا وقتی پرده حائل میان انسان و خداوند برداشته شود انسان به خدا میرسد .

فرو شد چون بدیدی بر آمدی بنگر غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود لحد چون حبس نماید خلاص جان باشد.

مرگ برای مولانا سبب نجات و رستگاری است و از این رو همانند شب عروسی برای او ست. و مراسمی که هر سال در 17 دسامبر در قونیه و نقاط مختلف به عنوان مراسم تهنیت بایرام برای دراویش مولویه برگزار میشود.شاگردان مولانا در قونیه همه چیزهایی را که او میگفت نوشتند. و دقت میکردند که حتی یک خط از کلمات و اشعار زیبای او از دست نرود. و بیش از هفتصد و چند سال است که لباس هایی که مولانا میپوشید و دیگر متعلقات او را در قونیه حفظ کرده اند. برسر در ورودی مقبره او جایی که تابوت و دیگر متعلقات مولانا و دراویش بزرگ مولویه قرار دارد نوشته شده:

کعبه عشاق باشد این مقام هر که ناقص آمد اینجا شد تمام

بعد از مراسم تهنیت بایرام دعای مختصری خوانده می شود و مراسم سماع به پایان میرسد. و تمام دراویش و نوازندگان به دنبال شیخ و پس تعظیم در مقابل جایگاه مکان سماع را ترک کنند.

مردمانی از هر طبقه موقعیت و نژاد و مذهب سلاطین امیران دانشمندان بی سوادان امامان کشیشان خاخام های یهود در مراسم تدفینش شرکت جستند آیا او نبود که میگفت بگذار هر موجودی بیاید خواه مسلمان خواه بت پرست آیا او نبود که میگفت هفتاد و دو ملت راز هایشان را از ما می شنوند بعضی از یهودیان و مسلمانان شرکت کننده در مراسم تدفین مولانا گفته اند : حقیقت مسیح و موسی و تمام پیامبران را از کلمات روشن او در یافتیم.مولانا پوچ بودن ارزش های دنیوی را در چند کلمه زیبا بیان کرد :

هندو و قفچاق و رومی و حبش جمله یک رنگند اندر گور خوش

اما از طرف دیگر از نظر مولانا انسان موجودی است که نور الهی در قلبش دارد.و میتواند خدا را در آینه قلبش منعکس کند

ای نسخه نامه الهی که تویی وی آینه جمال شاهی که تویی

بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

مولانا سراسر زندگی صرف شده ا ش در تلاش های فوق بشری خود را چنین خلاصه میکند:

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست خام بدم پخته شدم سوختم

نوشته شده توسط امین | موضوع: | لينک ثابت |

زندگینامه استاد سراج 87/02/23 13:3
سال 1337 در شهر اصفهان در خانواده ای صاحب ذوق دیده به جهان گشود. بزرگترین مشوق وی در تحصیل علم و هنر مرحوم پدرش بود . ایشان بر علوم قدیمه و ادبیات احاطه داشت و از صدای خوش آهنگی برخوردار بود و با اساتید ادب و هنر نظیر استاد جلال الدین همائی , استاد تاج اصفهانی , استاد حسن کسائی و ..... حشر و نشر داشت , به همین جهت فضائی مستعد برای تربیت فرزندانش فراهم آورده بود. در چنین محیطی جوانه های عشق و علاقه به شعر و موسیقی در جان و دل وی شکوفا شد . سراج موسیقی را با آموختن تنبک از سیزده سالگی آغاز کرده , سپس سنتور را در اصفهان نزد استاد ساغری آموخته و برای تکمیل آن از اساتیدی چون فرامرز پایور , رضا شفیعیان و پشنگ کامکار بهره جسته است . در زمینه آواز از محضر مرحوم استاد محمود کریمی و استاد محمدرضا شجریان استفاده کرده است . در حال حاضر هم به اغتنام فرصت از محضر ایشان اساتید موسیقی و تحقیق در شیوه قدما بهره می برد. شاگردی و تعلم را بالاترین توفیق زندگی خود می داند و به همین لحاظ به موازات آموزش موسیقی تحصلات خود را در رشته معماری و شهر سازی در دانشگاه شهید بهشتی ادامه داده و موفق به اخذ فوق لیسانس معماری شده است .

در برخی از آثار که باصدای او شنیده ایم مانند (باغ ارغوان , شرح فراق , بی نشان , آئینه رو , نرگس مست , ماه نو و ..... ) آهنگسازی را نیز به عهده داشته است .

تحقیقاتی در باب زیبائی شناسی هنر و معماری و تطبیقث وجوه اشتراک هنرها دارد که بصورت رساله نهائی دانشگاهی ارائه شده و بعضا" به صورت مقاله در مجلات فرهنگی , هنری به چاپ رسیده است .

آثار موسیقی که تاکنون از او منتشر شده است عبارتند از :
نینوا , باغ ارغوان , وصل مستان , شمس الضحی , یاد یار , آفاق عشق ( خسرو شیرین , لیلی مجنون ) , طریقت عشق , شرح فراق , آئینه رو , دل آرا , بی نشان , نگاه آسمانی , نرگس مست , بوی بهشت , شهر آشنائی , رویای وصل , وداع , عشق و مستی , نازنین یار , ماه نو و آئینه و آه و .......

تا کنون کنسرت های موسیقی موفقی در کشورهای فرانسه , انگلستان , سوئیس , هلند , آلمان , یونان , اسپانیا , چین , ترکیه , کره , کانادا , آمریکا , و روسیه داشته است .

در فرازی از یکی از مصاحبه های هنری چنین اظهار میدارد : من خود را شاگرد کوچک مدارج نخستین آستان هنر می دانم و امیدوارم تا آخر عمر خاک پای اساتید عارف و عاشق این دیار سرمه چشم من باشد.

نوشته شده توسط امین | موضوع: | لينک ثابت |

تربت و مقبره مولانا 87/01/26 12:29

تربت و مقبره  مولانا

تربيت مولانادرشهر قوانيه است .قوانيه كه اصلاكلمه يوناني است درآن زبان ايكونيومIconium آمده ودرآثار مورخان اثرجنگهاي صليبي به صور ايكونيوم Yconium و كونيوم Conium و استانكونا Stancona ذكر شده است وآن اسلام به شكل قونيه تعريب گرديده است .قونيه كه خودنام ايالتيدرمركز آناطولي است از طرف مشرق به نيغده واز جنوب به ايجل وآنتاليا واز مغرب به اسپرته وافيون‌واز جنوب‌غربي به‌اسكي شهرواز شمال‌به‌‌آنكارا محدوداست مقبره مولانا متشكل ازچندعمارت است كه بعضي ازآنها درعصرسلجوقي وبرخي‌درزمان سلاطين عثماني بناگرديده است .درآنجا تزييناتي از چوب و فلز و خطاطيهاي زيبا و قاليها و پارچه‌هاي قيمتي ديده مي‌شود .مقبره مولانا عبادتگاهي است كه درآن قبور بسياري ازكسان مولاناومريدان او قرار گرفته است.حجرات دراويش و مطبخ مولانا وكتابخانه نيز ملحق به اين بناست ومجموع آن به چندرواق تقسيم مي‌شود كه سبك همه رواقها گنبدي وشبيه يبگديگراست. صورت قبرها يي كه آن مشاهده مي‌شودهمه باكاشي فرش شده باپارچه‌هاي زربفت مفروش گرديده است. برروي صورت قبر پدر مولاناصندوقي‌ازآبنوس‌قرارداردكه‌خودازشاهكاري هنري‌است موزه مولانانسبتاغني است وپرازاشياوآثارعصر سلجوقي وعثماني مي‌باشد اين موزه مشتمل بر مقبره مولانا و مسجد كوچكي و حجرات درويشان و رواقهايي پراز پارچه‌هاي زربفت وقالي است. بعضي ازاين رواقها به نسخه‌هاي خطي قديم اختصاص داده شده است .

مدخل بزرگ تربت مولانا:

بارگاه مولانا رادر اصطلاح محل«درگاه» مي‌گويند اين بنادر1926 به صورت موزه اشياء عتيقه قونيه درآمدو در1954 موزه مولانا نام گرفت مساحت آن6500 مترمربع است. در طول قسمت غربي آن حجرات درويشان قرار دارد وديگر اطراف آنراديوارهااحاطه كرده است.مدخل موزه بزرگ ياباب درويشان‌ازطرف مغرب به‌سوي حياط موزه باز مي‌شود (شماره1 درنقشه ).درب ديگر به سوي حديقة‌الارواح گشاده مي‌شودكه سابقا گورستان بوده وامروزدروازه خاموشان نام دارد.دري نزديك حياط چلبيان به طرف شمال باز مي‌شود كه به باب چلبي معروف است. مدخل بارگاه مولانا از حياطي مي‌گذردكه بامرمرفرش شده وداراي حوض و فواره و متوضا (وضوگاهي) است كه دورآنرا نرده كشيده ودر وسط آن فواره‌اي اززمان پادشاهان سلاجقه روم مانده استكه ازاطراف آن آب مي‌ريزددرآن طرف صحن حياط مولانا درست مقابل بارگاه اوحجره‌هايي وجودداشته كه بابرداشتن ديوارهاي بين آن، آنها راتبديل به تالارهاي طولاني كرده وموزه‌اي زيبا ترتيب داده اند كه در آنها كتابهاي خطي بسياروآلات وافرار درويشان و جامه‌هاي ايشان موجود است. دراين موزه قاليچه‌اي به شكل يك صحفه روزنامه ديدم كه از روي يك شماره روزنامه كه در قونيه به بهاي پنج ليره ترك منتشرمي‌شدزردوزي كرده بودند.بربالاي اين قاليچه روزنامه عنوان‌روزنامه‌قونيه چنين‌آمده‌است.(نومرو1)، محل ادارسي آقشهر نسخه سي بش لير، (ده محرم1319) بر بالاي قسمت غربي درب درويشان اين سه بيت به تركي آمده كه مربوط به سلطان مرادخان بن سليم خان است:

                       شي سلطان مرادخان بن سليم‌خان          يا پوب بوخانقلهي اوردي بنياد

                       اولالر   مولويلر   بونده    ساكــــــــــن           اوقونيه هر سحر ورد اوله ارشاد

                        گورب  دل  بو  بناي  ديد  تاريــــــــــخ           بيوت   جنت   اسا   اولدي  آباد

نوشته شده توسط امین | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: امین & Designer: Hessam Sedaghati